تبليغاتX
تنهاترین من تنهام نزار

تنهاترین من تنهام نزار

برای داشتنت از همه گذشتم و غافل از اینکه من خود را تنها گذاشتم

وقتی که گفتم دلتنگت شده ام

دانه گندمی از زمین کندی و

 گفتی تا آخرین دانه گندم خواهم آمد

گندمهای تمام مزرعه تمام شد و تو نیامدی

به انتظار فصل جدید روییدن گندم نشستم

شاید تو بیایی

تمام پیراهنم بر تنم پوسید

گیسوانم برف گون شد

استخوانهایم سست تر از نخ شد

باز هم

نیامدی

کاش باران ببارد غبار اندامم کم شود

و باز هم به انتظار می نشینم

می دانم روزی تو می آیی

شاید برای دفن تن بی جانم

می دانم

تنیم را ساقه های گندم پوششی خواهد بود

بالهای کلاغی که  بر سرم نشسته و

گیسوان سپید شده ام را سیاه جلوه خواهد داد

نیازی به استخوان نخواهم داشت

و اینجاست که افسوس من برای توست

که عاشقم می شوی و من نیستم

و چه روزهایی را بر مزارم در همان

گندم زار اشک خواهی ریخت و من نخواهم آمد

چه زیبا که دانه های گندم هزاران سال را خواهی شمرد

ولی افسوس که از گندم و دانه هایش نیز خبری نخواهد شد

ای کاش پیدایت کنند

من نمی خواهم که تو هم به من دچار شوی

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت13:46توسط سيما | |

امروز تولد یکی از بهترین دوستان منه

این دوست عزیز یکسال که کمک فراموش کردن تنهاییامه

 

محمدم تولدت مبارک

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت9:58توسط سيما | |

 

 

 

 

اوج رسیدن به خدا کجا بود

برای من که خیلی تلخ بود این راه و رسیدنم بهش

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت15:38توسط سيما | |

به دروغ محکوم شدم

و قاضی دادگاه حتی اجازه دفاع نداد

راست می گفت جای دفاع نداشتم

و خود کرده را تدبیر نیست

من به قربانگاه رفتم

ولی به اشتباه قربانی کردم

من همه را قربانی دادم

و قافل از آن بودم

که تو لایقترین قربانی بود

من دنیایم را قربانی بی لیاقتی چون تو کردم

خدایا مرا ببخش

خدایا شهامت این را دارم که بگویم رو سیاهم

خدایا آن چیز که از دستم رفت تمام هستی من بود

به من بازگردان

خدایا

حکم قصاص سخت است

مرا ببخش اجازه دفاع ندادند تو خود نجاتم ده

من سزاوار چوب محبتم نیستم

مرا ببخش و بیامرز

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت10:12توسط سيما | |

ای کاش باز هم کودک میشدم

شاید در کودکیم التیام می یافتم

شاید زخمی نداشتم جز زخمی

 که بر اثر به زمین خوردن

 از دوچرخه دختر همسایه بود

شاید جنگ اعصابی نداشتم

جز جنگ بر سر قدرت پدرانمان با

کودک همسایمان

شاید این لج بستن من با پفکی حل می شد

حق و حق و اشک ریزی من

با اخم پدرم قطع می شد

یا که من گستاخم یا تربیت دست من این بود

که با هر اشکم

نام کس دیگر را بر لبم نقش بندم

من ندانم که چرا مست شدم خام شدم

شاید این گردش چشمان تو بود

یا که ساده ترین بازی شیطان بودست

بازی شیطان حق من است

من همان ساده ترین لوح دست ساز خدا بوده و هستم

به چه حق بی کمک و پست شدم

در چشم تو که روزی هزاران بار از تو مست شدم

 

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت9:43توسط سيما | |

دیشب تا توانستم بر مزارم اشک ریختم

مزاری که نه صاحبی داشت و نه عابری

خاک تمامم را پر کرده بود

خواستم آب بررویش بریزم

دیدم حسی در تنم ندارم

به یکباره به این اندیشیدم که اگر

حسی هم بود

لایقی نیست

نمی دانم شاید این حس برای همه اینگونه بوده است

که کسی دست به چنین کاری نزده است

خواستم فاتحه بخوانم

زبانم نمی چرخید

نمی دانم شاید هر کسی خواست بخواند زبانش قاصر شد

فقط تا توانستم چشمانم را بر مزار خیره کردم

خدایا باران نمی آمد

پس این قطرات چیست ؟

سر به آسمان برگرداندم

گویی برهوت آسمان را به تصویر کشیده بودند

آری روحم را دیدم که با قل و زنجیر

سنگ را زیر و رو میکرد

با صدایی آرام می گفت

خوش آمدی ای غریبه

نمی دانستم بگویم که من غریبه نیستم

او خود من است یا نه

طفل معصوم بیست ساله به خاک سپرده شده بود

ولی هم اکنون من پیر تر از او بر سر مزارش رفته بود

گفتم من غریبه نیستم

با لبخندی گفت : می دانم کیستی ؟

فقط بگذار ناشناخته با تو سخن گویم

تو مرا زودتر از روز سرآمدنم تمام کردی

عرق شرم بر پیشانیم نقش بست

و با دست مهربانش دستانم را فشرد

با تبسمی پیشانیم را بوسید و رو به

آسمان کرد و آرام اشک ریخت

من تو را می شناسم ولی نه اینچنین پیر و سرخورده

کوه غرور بودی اینک چه ؟

با دستانم بر لبانش گذاشتم و گفتم

دیگر بس است

می دانم گناه کارم

از جای برخواستم و به رفتن گام نهادم

آرام پرسید

چگونه مزارت را یافتی؟

تا لب به سخن گشودم

با لبخندی گفت :

آری از هر کسی جویا شوی

نمی داند که به کدامین مزار نام تو نقش بسته است

غریبی و تنها و این کار خود توست

نمی دانم تقدیر تو این بود

با فریاد گفتم

بس است نمی خواهم بدانم

و پا به فرار گذاشتم

فقط صدایش به گوشم می رسید که

می گفت : تو باز هم خواهی آمد

نمی دانم ...............

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت13:37توسط سيما | |

 

چه شرم آور بود آن لحظه که تمام عروسکهای اتاقم

خود به نابودی خود دست زده بودند

گویی آنها هم دیگر اتاقم را دوست نداشتند

مرا  دوست نداشتند

و از خاطره خلقتشان متنفر بودند

چه شرم آور بود که گلهای

گلدان اتاقم آب نمی خوردند تا بمیرند

آنها هم از بی روحی زندگیم گریزان شده بودند

چه شرم آور بود آن زمان که

میان تمام داستان اتاقم

زانو زدم و گفتم

من شرمسارم

و همه بی تفاوت به من و کلامم

به نابودی خود دست می زدند

شرمم می آید که گویم

دستانم به سوی چشمانم هدایت شدند و

بارانی نیامد و

وجدانم نوای بی عاری سر داد

آنگاه بود که فهمیدم

بی رگترین آدم روی زمینم

آری دلیل این هم حادثه من بودم

و چه شرم آور که در برابر اشیاء هم

خریدار نداشته باشی

دیگر نه چمدانی دارم که

لباسهای ژولیده ام را جمع کنم

و نه جایی که تن بی خاصیتم را در آن پناه دهم

و نه وجدانی دارم

که به خود آیم

تا همگان مرا ببخشند

می دانم تو می خوانی مرا

تو راه را نشانم بده

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت8:54توسط سيما | |

گفتی که می آیی تمام شهر را آذین بستم

برای آمدنت زیباترین جامه ها را پوشیدم

و عطری را که به یادگار برایم گذاشته بودی

بر تنم پاشیدم

و شاخه گل سرخ را بر گیسوانم آویز کردم

شادی که سرتاسر وجودم را فرا گرفته بود

پر حرارت ترین گرمای سال را تداعی می کرد

ولی افسوس که باز هم تو

سوزانترین سرمای سال بودی

 به انتظار گوشه چشمی نگاهی

تبسمی نشستم

ولی دریغ از صدایی که خطاب بر

 من و دل من باشد

آری من بر تو حرام بودم و تو بر من

ای کاش دل هم می فهمید

 

 دل کودکم بادبادکها را چنان رهبری می کرد

که گویی بزرگترین موزیسین

احساس من است

 

ای کاش می فهمیدی و بی رحمانه

 لحظه اش را ترک نمی گفتی

تمامی بادبادکهای ریتم دار به هوا رفتند و آنقدر

دور شدند که گویی آسمان خالدار شده است

بعد رفتنت بارانی شدم و گریستم

و باز هم جامی می به یادت بر لبانم

نقاشی کردم

و گویی این جام شوکران

بر من هم دیگر بی اثر است

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت12:48توسط سيما | |

هر قدم نام من است که از

زیر گامهای تو بلند میشود

حراس این را نداری که روزی

دلم آهی کشدو تو را به نفرین ابدی زنجیر کند

قدمهای پاییزی من رنگ غم است

و تو

بی رنگترین رنگ زندگی مشترک

مرا در تنهایی شهر چشمانم

به دست کودکی دادی و رفتی

ندانستم کیست که اینچنین مرا امین است و

راز درونم را به راحتی خوردن لیوان آبی

بر ملا ساخته ام

آری

می توانم از تشابه چهره  بفهمم

این کودک همان کودکی من است

کودکی که برای گوش چشمی

پدرانه بارانی از جنس سیل داشت

ولی امروز این استواری من در برابر

تمام ناملایمات تو

نمی دانم ستودنیست !

یا حماقت خواندن است ؟

به کجا رسیده ام که زیباترین جامه

زندگیم را به رنگ غم تصویر می کنم

زیباترین لحظه زندگیم را در غم انگیزترین

فصل خلقت می بینم

نمی دانم

نمی دانم

این هیچستان دستانم

به سوی نیاز چه کسی روان شده است

تو نیز مرا به دست فراموشی خواهی سپرد

واین منم که بی تو نتوانم زیست

و روزی هزاران بار در کنار تو بودن را

تصویر ذهن  خواهم ساخت 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت9:2توسط سيما | |

بوسه های تو چه بی رحمانه سرد است

گویی بر آتشفشان قلبم

کوه یخ سرازیر شدست

و این منم که در تمنای

بقای آتشفشانم

پس بیاو دستان مهربانت را

به گرمای تنم عادت بده

من و تو همانیم که از هم بودیم و

برای هم می مردیم

و این تمنای من و تو تصویر ناز و نیاز

و سنبل دنیاست

ای استوار ترین یاد برای لحظه های تاریک تنهاییم

مرا دریاب

و بدان که داستان چشمان تو را هزاران بار فهمیدم

ولی افسوس

که مرحم زخم بودنم

مرا از یادت برد

و این فراموشی تن

زیباست

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت14:35توسط سيما | |

من و تو بی هدفیم

ولی این دل بی هدفی را نخواهد فهمید

سالیانیست که با او به بحث نشسته ام

و باران دیدم

باران که نه طفلک سیل می بارد از غم تو

من نخواهم دانست که چرا

من بی تو

تو بی من

زیستن را نتوانم فهمید

تو نخواهی دانست که چرا

من بی تو

تو بی من

قانون بی قانونی شهر چشمانت را نتوانم فهیمد

تو اگر مرا دریابی

من اگر در تو ادغام شوم

موجی از عشق به فریاد آید

موج من و تو طوفانیست تا ته ادغام شدن

پا به پای تو که خواهم آمد

تو بگیر دستم را

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت8:47توسط سيما | |

شروع من و تو شاید داستان پایان

غم باشد و شاید شروع دوری

ولی می دانم

پیمان من و تو استقامت تا ابد است

پس نه حراس از تندرهای وحشیانه دارم

و نه دوری از تو

من تو را سالیان درازیست که به پرستش گذاشتم

پس می پرستمت و هر آنکس که دین تو را خواست

خواهم از دم تیغ گذراند

چرا که تو فقط خدای منی

فصل تازه من و تو روزی خواهد ما شد

ولی می دانم در پس روزهای ابری و بارانی

به اوج نور و روشنایی خواهدرسید

پس تو هم به انتظارم نشین که من بی تاب

توام

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت13:21توسط سيما | |

شنهای داغ ساحل قلبت

باز هم قربانی خود را پس گرفت

من همان قربانی سالیانی پیش بودم که

باز آمدم

ولی افسوس که دیگر کسی به انتظار اندام بی جانم نیست

و دیگر فراموش شدم

حتی برای اندکی از لحظات

به دریا نظاره نکردند تا بفهمند

منِ رفته باز آمدم

و هزاران بار در تلاطم دریای طوفانی

به یادت خدا را سپاس گفتم

که در چشمان تو غرق شده ام

و سپاس گفتم

که بر روی اندام تو جان سپردم

حرارتت زیباست

سوزانی آفتابت باور نکردنیست

طعم لبانت ستودنیست

و تن بی جان من

بی آرامگاه ترین عشق دنیاست

من هزاران بار گریستم برای با تو بودن

و غافل از آنکه

من در تو مُرده بودم و

 تو را خواهان تر از همیشه پرستش  می کردم

نمی دانم این خدای دل چه تفاوتی با خدای روح من داشت

که اینچنین بی قانونی در پرستش دارم

روزی به نفرین چشمان بشریت خواهم سوخت

من تو را بی تردید تر از هزاران بار حکم مرتدی

پرستش می کنم

آری تو میدانی دیوانه و مجنون و مهجورم

پس حکم من هر آنچه باشد

در تو خواهم ماند

در اوج وجودت خواهم بود

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت7:22توسط سيما | |

سکوت اتاق سردم عذابم می داد

باز به یاد ایام بی تو بودن

 می افتادم و اشک میریختم

اشک که نه یاقوتهای سرخ

مرا به یافته ها رساند و صدای صخره ها

هوشیارم ساخت

صدای هر موج که بر دیواره صخره می خورد

مرا به یاد هر سیلی می انداخت

که با جفایت بر صورتم نقش می دادی

صدای صخره ها زیبا بودند آری

زیباتر از آنچه که فکرش را خواهی کرد

زیبای

زیبا

حتی گویا تر از نجواهای مکارانه تو

که در نیمه شبهای پنهان دلم در گوشم

برایم طنین عشقی دروغین بود

نمی دانم چه حسی چه نیرویی مرا از

روی کاناپه کنار شومینه فرمان برخواستن داد

بی اراده ایستادم و پاهایم با فرمانی که از من نبود

به سمت پنجره رفت

تو را دیدم که بر صخره ای ایستاده ای و

موجها را مانند رهبری می رقصانی

باز هم فهمیدم این آرامش صدای صخره ها

به دست توست

دو دستم را بر چشمانم کشیدم

نه تو رویا نبودی

اینبار خود تنهایت بودی

که رهبری سنفونیک صخره ها را به دست داشتی

دستانم را بر چهار چوب پنجره

استوار کردم و به نقطه ای

نگاه می کردم که تو بودی

 و موجهای استوار در برابر اندامت

شانه هایم به لرزش افتاد

ولی اینبار لرزش عاشقانه نبود

اشکهایم طوفانی شدند و مرا لرزاندند

و می دانم که باز هم تو هیچ

حراسی از سلامت من نخواهی داشت

تو بی رحمتر از آنی که من پنداشتم

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت6:18توسط سيما | |

 

عزیز دلم من نمی دونم که تو کی هستی و من رو از کجا میشناسی و شخصی به اسم حمید چه چیزی درمورد من به تو گفته که انقدر نسبت به هم جنست پر از نفرت و کینه شدی

عزیزم من 4 سال با کسی به اسم حمید دوست بودم و قرار بود اتفاقاتی بینمون بیفته ولی حالا به جرات می تونم بگم که هیچ رابطه ای با هم نداریم و اگر حمید داستانی برات ساخته همش دروغه خوب و خوش در کنار هم بمونید و خوش باشید

لطفاً اگر نظری می خوای بزاری برام بصورت خصوصی بزار و خوشحال میشم باهات صحبت کنم

عزیزم این دلنوشته های من برای حمید نیست برای عشق سرخورده خودمه که توی وجودمه و هنوز لایقی براش پیدا نکردم و این حس تموم دخترها و پسرهایی که یه جورایی نارو خوردن و نامردی دیدن

 

عزیزم توام مواظب خودت باش و همیشه بدون یه پسر و یا یه دختر انقدر ارزش نداره که هم جنس خودت رو بخوای بخاطرش خرد کنی

 

دوست دارم مواظب خودت باش با حمید به اوج آرزوهات برسی

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت1:54توسط سيما | |

ای کاش می دانستی

که به صلیب کشیده شدن چه دردی دارد

نمی دانم با اینکه درد را می فهمم

ولی هر بار که می آیی و می گویی

برای نجاتت آمده ام

 باز هم فریب می خورم

ای کاش یکبار

وقتی دستانم از شدت

ضخامت طناب

به خون می افتند را می بوسیدی

شاید دلم خوش بود که دوستم داری

ولی نمی دانم در نجاتت

محبتی نمی بینم

و ساده لوحانه تر از همیشه

به نجاتی بزرگتر فکر می کنم

و در پایان باز شدن تمام بندهای تنم

تو را در آغوش می گیرم و

 به خوابی با اوج حرارت عشق فرو می روم

آنگاه که بیدار می شوم باز

بر پای همان صلیب

تنها و تنها تر از قبل مانده ام

و باز هم فریب خورده

 را به صلیب می کشند

و من شاد و مست از اینکه باز هم

تو می آیی

نمی دانم حکم فریب خوردن

چرا از خیانت سنگینتر است

و من از این شاد و سرمستم

که تو را در این روز نخواهم دید

و با لبخندی از جنس لبهای تو

بر روی صلیب به انتظار می مانم

آری استراحت گاه من روزی بر مزار قلبت

خواهد بود

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت15:21توسط سيما | |

سیب سرخ همان احساس پاکیست که به یکباره

به پایان رسانده شد و

مردم سیاه مغزی مثل تو نتونستن بفهمنش  

نمی دونم تو کی هستی و از کجا اومدی ولی فقط متاسفم برات

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت11:10توسط سيما | |

حلقه دستانت بر اندامم

چگونه زیبا ساخت رویای کودکانه ام را

رویایی که در آن فقط

من و تو بودیم و

تنها مونس شبهای تارم همان دلنوشته هایم

در رویای سیاه و سفید شبانه ام

تنها چشمان و لبانت رنگین بودند

همان چشمان و لبانی که روزی

به سیب سرخی فریبم داد

من سیب را از کف دادم

و شاد و سرمست از اینکه تو را دارم

غافل از آنکه

طلسم تو در گرو سیب سرخ بود

تا سیب را از کف دادم تو رفتی

گویی هیچگاه در زندگیم نبودی

گویی همه خیال باطلی بود

 که در رویا ساخته ام

حال که سالیان زیادی نیست

 از آشنایی حسم به تو

که باز هم به انتظار توام

حرارت حلقه دستانت بر اندامم

حسی از جنس نو شدن داشت

نمی دانم شاید جویای داستانی تازه ای

برای کشف سرزمین فتح شده قلبم

افسوس که زود کشف شدم

و من بیتاب قدمهایت زود تر از زود

بی مهمان شدم

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت15:39توسط سيما | |

نمی دانی چه سخت است

بی تو و تنها در این دنیا قدم زدن

همه جا بوی تو یاد توست

که مرا بر پاهایم نگه داشته است

یاد

یاد

یاد

زیبا کلامیست این یاد

و چه بارانی دارد این کلام

کلامی که چشمان سیاهت را در ذهنم

با دنیایی از خاطره تداعی می کند

ای همه دنیای من

ای همه بود و نبود من

بی قرارت شده ام

به خدا سوگند

دوریت برایم عذاب است

ندیدنت مرگ

تو خود نیز می دانی که من

نه سکوت می کنم و نمی گویم

حدیث دل را نخواهم گفت

که می دانم برای اولین بار در آغوشت

بر ملا خواهد شد

و آنگاه است که تو مرا می بوسی و

می گویی

من هم تو را .....


+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت14:51توسط سيما | |

ای کاش لبانم در شمع می سوخت و هیچگاه

بر زبان کلام

دیدار به قیامت ای عشق

نقش نمی بست

ای کاش تمام وجودم زیر سنگ پاره ها خونین میشد

و هیچگاه کلام

حرامت باد نقش نمی بست

ای کاش تو را هم اکنون داشتم

تا تمام غرورم را سنگ فرش زیر پایت می کردم و

می گفتم که تمام وجودم تویی

ای کاش دستانم هیچ گاه توان نوشتن

کلام تنفر را نداشت

نمی دانم آن قلب در آن لحظه چگونه سنگ شد

و حقیقت را پنهان کرد

ای همه تاب و تب زندگیم

ای هوای بود و نبودم

من تو را خواهانم

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت12:29توسط سيما | |

سکوت اشکهایم را می شنوی

نمی دانم این چه سنفونی زیباییست که مرا

به خاطراتی نه چندان دور می برد

خاطراتی که در ان من تورا بی مهابا صدا می کردم

تو را در پی اشکهایی که بارانی صورتم را

تصویر می کرد

صدا می کردم

این سنفونی همان هم آغوشی من و تو بود

که در پی سرمای چهره ات به اوج حرارات رسید

این همان سنفونی بود که صدای نفسهایم با هر تپش قلبت

زیباترین ملودی را نت بندی کرد

دروغ قلب تو به حقیقت قلب من پیروز شد

و هیچ گاه اجازه به تصویر کشیدن

نت قلبم در دفتر نتهای عشق نداد

و با زهم این منم که در میان

شمعهای روشن اتاقم در کنار شومینه

خاموش به رقص تندر تن می دهم

رقصی که به اوج وحشیانه بودن چهره ام

 تصویر تازه ای می بخشد

می دانم آرامش چهره ام نیمی

از سر درونم را پنهان خواهد کرد

من دختر کولی شبهای تنهایی بادم

من همانم که بی نسیم و باد طوفان به پا می کردم

این تو بودی که با زنجیر چشمانت مرا

رام خویش ساختی

ولی باز هم می خواهم

به آن اوج شرارت رسم تا باز هم

تو را به دام اندازم

آن روز چندان دیر نیست

خودت را برای نبردی تن به تن آماده ساز

من بی ردا و بی جامه و بی سلاح

می آیم

نشانم همان گل سرخ

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت23:56توسط سيما | |

قرار آشناییمان جدایی نبود

چه بی رحمانه اشک باران شده ام

این را بدانی

تا تو بروی من هم خواهم رفت

من به عمق وجود تو خواهم رفت

جایی که

سنگیترین نقطه دنیاست

قرار آشناییمان چه بود ؟

جفا

بر من و این دل بینوا جفا روا مدار

تو می دانی دوستت دارم

تو می دانی من محتاج وجود توام

مرا رها نکن

منی که به گوشه چشمت اکتفا کردم

خطایم کجا بود که اینچنین

بی رحمانه حکم به رهاییم دادی

من نه بال پریدن دارم و نه پای راه رفتن

هنوز محتاج توام

دوستت دارم

ای همه ی من

مرا با خود ببر

من هنوزم به تو محتاجم

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت16:37توسط سيما | |

در شهر مستی چشمانت

نمی دانم

این همه شهوت را از کجا آوردم

شهوتی که از هزاران بار

بیش از شراب نوش کردن

پربار تر است

نمی دانم شهوت تنم

 چگونه با تن تو هم آواز شد

نمی دانم مستی چشمانت

چشمانم چگونه دیوانه و مست خود کرد

یا این دل من بود که باز هم سادگی کرد

نمی دانم این بی قراری

 تا به کی ادامه خواهد داشت

ولی می دانم این نیز بگذرد

و آنگاه که گذرش را احساس کردم

من باز هم خواهم مُرد

این بار نه در تو

آری در خود و روح خود

مستی چشمانت عجیب رویاییست

حاله سرخگونه چشمانت

حکایت از شرمی می کند

که به اوج رسیدست

و اینبار نوای فریاد سر دادن دارد

باز هم شبی دیگر را در آغوشت سحر کردم

هر روز عطر تنت

طنین اندامت

لحن کلامت برایم شروع حکایتی دیگر است

تو نیز مرا دوست داری

بگو که اینگونست

من

آری من

دوســـــتت دارم  

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت9:17توسط سيما | |

نمی دانم بین این همه بلا

بلای حسم به تو

دیگر چه بود

نمی دانم در انتخابم به چه کسی اعتماد کنم

به چه کسی بگویم که

عشق یا هوس را ترسیم کند

آن هم زمانی که

در برابر چشمانم

کوه عاطفه است

همان هنگام که

در دستانم

دست خدای مهر است

و شانه ام تکیه گاه

صورت انسانی پر محبت است

نمی دانم این بلا چه

بد بلایست که

خوره وار تمام وجودم را می خورد

عشق من به کیست ؟

نه اینها عشق نیست

دوست داشتنی از نوع افراطیست

باز هم خواهم رفت

 شاید در این کویر

سراب را در حقیقت ببینم

حقیقتی که وجودش تمام از توست

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت10:52توسط سيما | |

بیا و ببین چگونه بر بستر ابر خوابیده ام

و به رویای تو چشم می گشایم

رویایی که شاید

تو را در کنارم احساس کنم

بیا و ببین چگونه در هر پیچش تنم

نام تو را نجوا می کنم

و چه بی اختیار اشک می ریزم

بسترم ابر است و گریه هایم باران

می خواهمت

 ای

 بی مهر ترین

خلق خدا

من همانم که

شروع باران را طنین

روز داشتن عشقی در کنار معشوقم

پنداشتم

من همانم که ابر را دلیل بخشیدم

آری بی مهر من

همیشه در باران به یاد من باش

یاد لحظات التماس دستانم

یاد خواستن بی دریغ چشمانت

یاد روزهای بی قراری من

آرای باز هم منم

که در تمنای توام

و این هوا

که مرا یاد تو خواهد انداخت

همین اشک ریزان آسمان

منم که بر بالیم اشک میریزم

نمی دانم تا به کی

 این گریستنم را ادامه خواهم داد

خوب بدان

که بیقراری من برای

 داشتن

و بوییدن

و لمست

هیچگاه انتها نخواهد داشت

تو بیا و برای امتحان من

برای حقیقت رویاییم

بوسه ای را بر لبانم بگذار

و آن زمان غرش آسمان صدای

تمنای من است

بیاو بر بستر قدم بگذار

که باز هم این منم  دیوانه تو

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت8:36توسط سيما | |

دستانت را بر شانه ام بگذار

و بر من تکیه کن

من سالیانیست که این تاریکی و راه را

 از بَر شده ام

حراسی نداشتم

تاریکی من از دنیایم بود و

افسوس که حال

که به تو رسیدم

تو نابینا شده ای

و دنیای واقعیت سیاه شده است

آری در هر بیراه که پیش رو داشتم

مرا عشق تو راهنما بود

یاد تو بود که نور راهم بود

نه خیانت را دیدم نه جفا را

با همه بیگانه بودم

چشمانم را در تاریکی به ترسیم چشمانت رساندم

زیبایم داستانم را بشنو

حس دستانت بر شانه ام چگونه است ؟

تکیه گاهم محکم و استوار است ؟

این حس من بود در نبودنت

و دستانم که بر شانه ات بود

و تنی ضعیف بی تکیه گاه

ولی باز هم خیال

آری  تو نبودی

هزاران بار چشمانم خیس شدند

ولی باز هم برایم

 لذت به تو رسیدن

بهترین یاد بود

اکنون تمام راه را برایت گل آذین کرده ام

تو  ای عشقم از کجا دانستی

 آن زمان که خار بر پایم رفت

و بغض گلویم را بی رحمانه فشرد

تو را نداشتم که طبیبم شوی

شانه ات را کم داشتم

تا با بیرون آوردن هرخار

سَرم را بر آن گذارم و آرام

و آسوده درد را به فراموشی سپرم

چه سکوتی بود صدای قلبت

سکوتی که هر تپشش

روحم را نوازش می داد

و آرامم می کرد

آری تمام روزهایم سنگ صبور

را فهمیدم

غرورم را فهمیدم

تو را نداشتن را بیشتر از همیشه فهمیدم

هزاران بار در باد فریاد شدم

دوستت دارم

به او بگویید که دوستش دارم

شاید باد صدایم تو را پیام باشد

ولی افسوس که تو

شنیدنت را قبل از دیدنت

به نابودی سپرده بودی

همیشه می دانستم

که تو را کامل نخواهم داشت

حال که به سراغم آمدی

چشمانی که فریب عشقت را

بر دلم نشاند را

به تاریکی ابدی سپردی

و باز هم هزاران بار

جای پایت را می بوسم

و به همگان می گویم

آن که را دوست داشتم

اکنون سنگ صبور من است

می خواهم از این پس فراموش کنیم

چه بود و چه شد

حال تو مرا داری و من تو را

بیا هر دو در هم بمیریم

من هم سکوت می کنم

از درد این سالیان

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت13:21توسط سيما | |

در ساحلی ایستاده ام

که نه به نجات امید دارم و نه به مرگ چشم

آمدم دستانم را برای نجات

تکان دهم

 ولی هر قایقی را نشانه گرفتم

لیاقت دور شدن از ساحلی را نداشت

 که عطر تنت بر گلهایش

تصویر چشمانت بر آسمانش

و طنین اندامت بر استواریش

نقش بسته بود

آری ساحل تنهاییم را آذین بستم برای ورود تو

می دانم تو خواهی آمد

برای آن روز تاجی از رُزهای روان ساخته ام

و گیسوان سیاهم را ابریشمی ساختم

تا فرش زیر پایت کنم

عبادت گاه من

غاری پر از عطر تنهایی عشق توست  

دیوارهای تنهایی من

پر از حکاکی تصویر توست

می دانی

دوستت دارم

تو این را می دانی

اینجا دلم برایت تنگ نمی شود

آری در سکوت شبانه حراس ندارم

من و ساحل و دریا

 نام تو را در عبادت های هر لحظه مان می خوانیم

حرا س ندارم از دوری

می دانم دریا تو را به من می رساند

حراس ااز جفای آسمان ندارم

اری آسمان بارانیست پر از عطر پاک عشق های مجازیست

تمام حراس من از عمر کوتاه من است

که روزی که می آیی

شاید من نباشم

ولی همگان برایت خواهند گفت

که من بی تو چه کشیدم

سوی چشمانم آخرین قربانی توست

شتاب کن که من بی تو جانی ندارم

به آرامگاه من که آمدی

شاخه ای نرگس بر مزار سیاهم گذار

که من عشق را در زردی تنفر فهمیدم

و عطر نرگس همان عطر حضور توست  

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت10:44توسط سيما | |

زیباست که نمی دانی سالهاست

 چشمه اشک من خشک شده است

من دیگر اشک نمی ریزم

آری رها شده ام

نمی دانم کیستی ولی برایم

بازی خنده دار تقدیری

برای کمک به من دیر آمدی

آن زمان که می خواستمت کجا بودی

حال اگر مرگ مرا از این معجون حل شده رها کند

من عاشق نیستم

دیوانه نیستم

شب گردی تنهام که به دنبال جوابی

برای خیانتی که به دل کرده ام می گردم

برایم هیچ چیز و حتی آن چیز که تو پنداشتی

برایم مهم است

مهم نیست

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت10:6توسط سيما | |

آری تو ساده تر از آنی

که مرا

عشقم را بفهمی

من تو را می شناسم نادان

سوختنت مرا بس که چشم دیدن عشقم را نداشتی

خنده هایت از سر نادانیست

افسوس که اینچنین کوتاهی و نادان

من عاشقم و تو را نمیفهمم و نخواهم فهمید

ای تلخترین کلام

افسوس من این است که ای کاش

حتی می دانست

جایی برای دلنوشته های من هست

که همه نت به نت از اوست

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت1:48توسط سيما | |

تنی بی گناه

دلی بی پناه را برایم به هدیه آوردی

این همان نوید روزهای خوش بود

از تو و جفای دستانت ممنون

من جفا نکردم

تو بی جفا نزیستی

تنهایم

تنهای

تنها

برایم چه آوردی دیگر

جامه ای سپید

بر رویش ورد عشق خواندی

برای شب اول تاریکی مزارم

نوری را به یادگار به جامه سپیدم امانت بده

دیدار به قیامت

عشق ابدی من

دوستت دارم .....

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت9:31توسط سيما | |