تنهاترین من تنهام نزار
برای داشتنت از همه گذشتم و غافل از اینکه من خود را تنها گذاشتم
سرخی گونه ام نشانه طبی ست که از دوریت بر جانم رخنه کرد طبی که طبیبش دستان تو بود که مرا ترک گفته بودند من سوختم و در رویاهای گرمم تو را میدیدم و نام تو را بر زبان می آوردم ولی باز هم تو بی رحم تر از سوزان تنم بودی قطره های اشکم بر لبانم بازی می کردند و بخار می شدند این بخار از طب تنم بود که هدیه توست دوستت دارم ای تمام من شاید این آخرین گفته های دلم باشد شاید کوله بارم را ببندم و بروم شاید هم بمانم نمی دانم ولی آری کولی تنها بی تکیه گاه تو فقط تنهاست تن بی آلایش مرا کدامین رگبار مورد هجوم نامردانه خود قرار داد مرا این روزها تنها مگذار که در کنار تو بودنم التیام من است دستان هزار تکه ام را به دستانت پناه بده سرم را بر بالین سینه ات پذیرا باش که من ویران شده ام ویران توام و نابود شده زمان نمی دانم این چیست که مرا التیام می دهد دعوت من و تو بر سر سفره عشق از روز اول خیال بود و تباهی تن من حریر و تور را نخواهد دید این تن لایق خاک شده است من می میرم لبخندت عذاب روح من است میدانم از این می خندی که مرا سالیانیست در چشمانت به دار آویختی و از دست و پا زدنم لذت بردی می دانم روزی در آغوش تو خواهم مرد و آن روز باران چشمان توست که بر تن سردم فرود خواهد آمد و آن تندرها دستانم را خواهانند و افسوس که من رفته ام من به دیاری می روم که در آن باز هم می توانم به انتظار تو نشینم انتظاری به شیرینی عسل می دانم تو نادم و پشیمانی این گواه را از اشکهایت گرفته ام ولی ترس این در دلم بسیار تر از آن است که بدانم تو از آن منی تو نیز مرا فراموش خواهی کرد و من باز هم در عرش خدا بر پای ملائک سر گذارم و تو را یاد کنم ای حریر پوش رعنا قامتم روز ، روز میلاد توست و من عاشق تر از قبل دیوانه دیدار تو چشمانت را بر من مبند که بی گناه خواهم مرد آری اگر عشق به تو گناه نباشد دوستت دارم و هزاران بار میلادت را جشن خواهم گرفت ......................................................................................................... دستان خالیم را به آسمان چشمانت دراز می کنم و از تو سخاوت می خواهم سخاوتی که همه روزهایش را مدیون تمام شدن من است من تمام شدم و تو آغاز و این آغاز برایم بی معناست چرا که باز هم من تنها ماندم آری شروعی ندارم که پایان ترین پایان را به زندگیم دادم مرگ نبود هر لحظه مرگ را آرزو کردن بود تو این را می دانی که من بی تو مرده ام من تمام وجودم نام توست مرا با نام تو می خوانند و چه زیباست لبخند پاسخ دادنم به نام تو زیبای من مرا تنها رها مکن من از ظلمات شب نمی ترسم از سرما حراس دارم طول این ایام سرما بود که مرا کشت و یاد تو باز مرا گرم تر از قبل به زندگی باز گرداند قلبی برای تپیدن در سینه ام نمانده ای خط به خط صدای تپش قلبم اسمت را بر هر چین مغزم کنده کاری کرده ام احتیاجم به چشمان توست عشقم به حرکت لبهای توست تنم محتاج تن توست من معنویت از دست رفته ام را می خواهم عمرم فنا نشد تباه شدم ولی باز هم از تو مردن را دوست میدارم باز انتظار را انتظار می کشم من تو را سالیان چشم به راه خواهم ماند می دانم روزی خواهی آمد ولی با این شمع نیمه سوز جانم نخواهم ماند که دستانم را بر دستانم لمس کنم آسمان هم عریان شد مثل من من بی تو شدم مثل ابر از پوشش تن من و تو می توانستیم با هم بمانیم ولی من و تو هم فصل داشتیم که تمام شد ای کاش گلریزان بودیم نه برگ و برف ریزان گلریزان تن درختان نوید گرمایی را می داد که فقط یاد تن تو را برایم هزاران بار تداعی می کرد ولی برگ ریزان و برف ریزان آسمان همان بی وفایی چشمانت را یادآورم می کند من و تو در سرمایی عهد گرما بستیم و در همان سرمای که عهد بستیم از هم گسستیم این گسستن نه برای من بود نه برای تو برای مرگ تدریجی بود من مردم و تو بی من شدی می دانم بی من بودن برایت لذت است تو بی من در اوج آسمانی که قدم می زنی می مانی من تو را هر لحظه طلب دارم به مانند تشنه ای که در کویر باورش آب می طلبد کویر باور من سراب تو بود سرابی که تو را می دیدم و به سویت می شتافتم ولی ................ آری سراب بودی از همان اول راه که قدمهایمان فاصله دار شدند راه ما جدایی بود کاش چشمانم را نبسته بودم کاش گوشهایم را ندوخته بودم کاش تو را نمی فهمیدم این بار می خواهم نامت را فریاد زنم دلم می خواهد همه بدانند کیست که مرا اینچنین نابود ساخته است آری می گویم تا عریان شدن آسمان از ترس فریادم باشد نمی دانم چرا نمی توانم نامت را به نام خودت بخوانم عشقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم باز هم ممنونم از این نابودیم آری من دیوانه ام میدانم تو نیز مانند دل من خسته ای ولی راه بیا و تاب بیاور من و تو محکوم این راه پُر پیچ و خمیم راه من و تو از همان اول جدا سری بود و یاغی گری و این یاغی گری آخر سوزاند تمام تار و پود روح را این من بودم که باز هم تاب آوردم تو نیز تاب بیاور می دانم پایان راه روشن است و ما به هم می رسیم لبخندت از سر تمسخر است می دانم ولی من با همین خیال سالیان را زیسته ام تو نیز هم روح من شو ای همسفر دستانت را بر شانه ام بگذار و بر من تکیه کن من تکیه گاهه روزگار مرا بلد راه کرده است من زمان را می شناسم من تو را خوب می شناسم تو نیمه گم شده منی به یکباره پوچ شده ام نه کلامی دارم نه بیانی خسته نیستم ولی بی حوصله ام دلسرد نیستم ولی بهمن گیر تر از آنم که سرما بر من نفوذ کند نمی دانم تنها حس ثابت درونی من همان احتیاجم به توست به لحن بیانت به آرامش چهره ات به شر سکوتت دلم برایت تنگ شده است نمی دانم این دلتنگی برای قلبم جواب است که حرکتش را به دست گرفته است دیگر نه خود می دانم و نه در اطرافم کسی را دارم که راهنمایم باشد نابینایی شده ام بدون عصای سفید و نا آگاه از پستی و بلندی اطراف من فقط روزگار در کنار تو بودن را ترسیم کرده ام و فهمیده ام تو بیا تا بی عصا به سویت شتاب کنم من تمام تورا از برم حتی اگر پاهایم را از دست بدهم باز هم می آیم من دیوانه و بی قرار توام این را تو میدانی و التماسم بر انکار نکردن است مرا انکار نکن سفرت خوش ای مسافر تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری واسه من شده عادت ............ این چند خط رو تقدیم می کنم به یکی از دوستانم که به ناچار و جبر روزگار کسی رو به سفر فرستاد که هر لحظه براش تداعی کننده کلمه عشق بود عزیزم برات طلب صبر می کنم اگر خواستی بیشتر هم دردیمو احساس کنی شعر داریوش عزیز هم قبیله رو گوش بده . پرستوها همه رفتند در این شهر کسی هم سفرم نیست تنهای تنهایم باران در آسمان سیلاب است و صدایش به تنهاییم ریتم زیبایی می داد تنهایم تنها ولی این تنهایی برایم تصویر توست چهره ای تیره با موربی از مو بر رخسار تنهای تنهایم و اکنون که تنهای تنهایم تو در آغوشم رقص اندامی از جنس خیال داری و من این تنهایی را پرستش می کنم که خیال تو رویایست و این رویا نوید حقیقت است حقیقتی نه شیرین و نه تلخ حقیقتی از جنس تهی بودن بر دو راهی ایستاده ام و این دو راهی باز به سوی تو آمدن است تمام دنیایم تصویر توست خدایا تو را به حکم مجنون قصاصم کن که این قصاص عشق زیباست قصاص مرگ بر مزارم زیباترین قصاص دنیاست یا تنهایم یا که نابینا نمی دانم این همه صدا از کجاست از هر طرف هزاران کس می خوانند مرا من دردانه دل هزاران نفر شده ام ولی می دانم نه این حس ، همان حس ترحم است رفتنم بهتر است کوله بار و ساز دهنیم را بر می دارم می روم دل جاده را فرش پاهایم می کنم نمی دانم شاید خارها به پاهایم رحم کنند و زخمیم نکنند خارها از خار زمانه که بر دلم رحم نکرد آگاهند پس رفیق دیرینه بیابانم خار شده است شروع سخن درست است در حالی که نمی دانی بر شنهای بیابان حرف زنی و حراس آن را داشته باشی که دریا شوند بر سنگها حرف زنی حراس غرش رعد آسا داشته باشی خدایـــــــــــــــــــا این چه بلا عشقیست ؟ نمی خواهــــــی نجاتم دهی گنــــــــــاهم چیست ؟ بیا و بنشین کنارم به بازی آب با تن شن نگاه کن ببین چه بی غل و غش همبازی هم شده اند به بازی موج با آسمان نگاه کن که موج چه عاشقانه به سوی آسمان پرواز می کند و هر بار که بلند شدنش بی نتیجه می ماند خود را بر اندام آب رها می سازد واین حس نیاز موج به بوسیدن آسمان چه وحشیانه می شود در ظلمات شب راست می گویند شاید برای برانگیختن حسادت مهتاب است ولی افسوس که موج منم و تو آسمان مغرور من حس نیاز من به تو در ظلمات به همان بی تابانه است که دیگر به حسادت مهتاب گونه ای نمی اندیشم بیا شن بازی کنیم من روی شن جمله ای می نویسم و تو نیز در کنار جمله من جمله ای با رقص انگشتم نوشتم دوستت دارم از اینجا تا ابد رعد چشمانت برایم زیبا بود و نوشتی ابد همینجاست و رفتی ! حتی به چشمانم امان ندادی که بگریند در عمق دریا فریاد زدم چرا رفتی و تنهایم گذاشتی باز هم تنها هم صدایم ماهیهای دریا بودند وقتی که گفتم دلتنگت شده ام دانه گندمی از زمین کندی و گفتی تا آخرین دانه گندم خواهم آمد گندمهای تمام مزرعه تمام شد و تو نیامدی به انتظار فصل جدید روییدن گندم نشستم شاید تو بیایی تمام پیراهنم بر تنم پوسید گیسوانم برف گون شد استخوانهایم سست تر از نخ شد باز هم نیامدی کاش باران ببارد غبار اندامم کم شود و باز هم به انتظار می نشینم می دانم روزی تو می آیی شاید برای دفن تن بی جانم می دانم تنیم را ساقه های گندم پوششی خواهد بود بالهای کلاغی که بر سرم نشسته و گیسوان سپید شده ام را سیاه جلوه خواهد داد نیازی به استخوان نخواهم داشت و اینجاست که افسوس من برای توست که عاشقم می شوی و من نیستم و چه روزهایی را بر مزارم در همان گندم زار اشک خواهی ریخت و من نخواهم آمد چه زیبا که دانه های گندم هزاران سال را خواهی شمرد ولی افسوس که از گندم و دانه هایش نیز خبری نخواهد شد ای کاش پیدایت کنند من نمی خواهم که تو هم به من دچار شوی این دوست عزیز یکسال که کمک فراموش کردن تنهاییامه محمدم تولدت مبارک اوج رسیدن به خدا کجا بود برای من که خیلی تلخ بود این راه و رسیدنم بهش به دروغ محکوم شدم و قاضی دادگاه حتی اجازه دفاع نداد راست می گفت جای دفاع نداشتم و خود کرده را تدبیر نیست من به قربانگاه رفتم ولی به اشتباه قربانی کردم من همه را قربانی دادم و قافل از آن بودم که تو لایقترین قربانی بود من دنیایم را قربانی بی لیاقتی چون تو کردم خدایا مرا ببخش خدایا شهامت این را دارم که بگویم رو سیاهم خدایا آن چیز که از دستم رفت تمام هستی من بود به من بازگردان خدایا حکم قصاص سخت است مرا ببخش اجازه دفاع ندادند تو خود نجاتم ده من سزاوار چوب محبتم نیستم مرا ببخش و بیامرز ای کاش باز هم کودک میشدم شاید در کودکیم التیام می یافتم شاید زخمی نداشتم جز زخمی که بر اثر به زمین خوردن از دوچرخه دختر همسایه بود شاید جنگ اعصابی نداشتم جز جنگ بر سر قدرت پدرانمان با کودک همسایمان شاید این لج بستن من با پفکی حل می شد حق و حق و اشک ریزی من با اخم پدرم قطع می شد یا که من گستاخم یا تربیت دست من این بود که با هر اشکم نام کس دیگر را بر لبم نقش بندم من ندانم که چرا مست شدم خام شدم شاید این گردش چشمان تو بود یا که ساده ترین بازی شیطان بودست بازی شیطان حق من است من همان ساده ترین لوح دست ساز خدا بوده و هستم به چه حق بی کمک و پست شدم در چشم تو که روزی هزاران بار از تو مست شدم دیشب تا توانستم بر مزارم اشک ریختم مزاری که نه صاحبی داشت و نه عابری خاک تمامم را پر کرده بود خواستم آب بررویش بریزم دیدم حسی در تنم ندارم به یکباره به این اندیشیدم که اگر حسی هم بود لایقی نیست نمی دانم شاید این حس برای همه اینگونه بوده است که کسی دست به چنین کاری نزده است خواستم فاتحه بخوانم زبانم نمی چرخید نمی دانم شاید هر کسی خواست بخواند زبانش قاصر شد فقط تا توانستم چشمانم را بر مزار خیره کردم خدایا باران نمی آمد پس این قطرات چیست ؟ سر به آسمان برگرداندم گویی برهوت آسمان را به تصویر کشیده بودند آری روحم را دیدم که با قل و زنجیر سنگ را زیر و رو میکرد با صدایی آرام می گفت خوش آمدی ای غریبه نمی دانستم بگویم که من غریبه نیستم او خود من است یا نه طفل معصوم بیست ساله به خاک سپرده شده بود ولی هم اکنون من پیر تر از او بر سر مزارش رفته بود گفتم من غریبه نیستم با لبخندی گفت : می دانم کیستی ؟ فقط بگذار ناشناخته با تو سخن گویم تو مرا زودتر از روز سرآمدنم تمام کردی عرق شرم بر پیشانیم نقش بست و با دست مهربانش دستانم را فشرد با تبسمی پیشانیم را بوسید و رو به آسمان کرد و آرام اشک ریخت من تو را می شناسم ولی نه اینچنین پیر و سرخورده کوه غرور بودی اینک چه ؟ با دستانم بر لبانش گذاشتم و گفتم دیگر بس است می دانم گناه کارم از جای برخواستم و به رفتن گام نهادم آرام پرسید چگونه مزارت را یافتی؟ تا لب به سخن گشودم با لبخندی گفت : آری از هر کسی جویا شوی نمی داند که به کدامین مزار نام تو نقش بسته است غریبی و تنها و این کار خود توست نمی دانم تقدیر تو این بود با فریاد گفتم بس است نمی خواهم بدانم و پا به فرار گذاشتم فقط صدایش به گوشم می رسید که می گفت : تو باز هم خواهی آمد نمی دانم ............... چه شرم آور بود آن لحظه که تمام عروسکهای اتاقم خود به نابودی خود دست زده بودند گویی آنها هم دیگر اتاقم را دوست نداشتند مرا دوست نداشتند و از خاطره خلقتشان متنفر بودند چه شرم آور بود که گلهای گلدان اتاقم آب نمی خوردند تا بمیرند آنها هم از بی روحی زندگیم گریزان شده بودند چه شرم آور بود آن زمان که میان تمام داستان اتاقم زانو زدم و گفتم من شرمسارم و همه بی تفاوت به من و کلامم به نابودی خود دست می زدند شرمم می آید که گویم دستانم به سوی چشمانم هدایت شدند و بارانی نیامد و وجدانم نوای بی عاری سر داد آنگاه بود که فهمیدم بی رگترین آدم روی زمینم آری دلیل این هم حادثه من بودم و چه شرم آور که در برابر اشیاء هم خریدار نداشته باشی دیگر نه چمدانی دارم که لباسهای ژولیده ام را جمع کنم و نه جایی که تن بی خاصیتم را در آن پناه دهم و نه وجدانی دارم که به خود آیم تا همگان مرا ببخشند می دانم تو می خوانی مرا گفتی که می آیی تمام شهر را آذین بستم برای آمدنت زیباترین جامه ها را پوشیدم و عطری را که به یادگار برایم گذاشته بودی بر تنم پاشیدم و شاخه گل سرخ را بر گیسوانم آویز کردم شادی که سرتاسر وجودم را فرا گرفته بود پر حرارت ترین گرمای سال را تداعی می کرد ولی افسوس که باز هم تو سوزانترین سرمای سال بودی به انتظار گوشه چشمی نگاهی تبسمی نشستم ولی دریغ از صدایی که خطاب بر من و دل من باشد آری من بر تو حرام بودم و تو بر من ای کاش دل هم می فهمید
دل کودکم بادبادکها را چنان رهبری می کرد که گویی بزرگترین موزیسین احساس من است ای کاش می فهمیدی و بی رحمانه لحظه اش را ترک نمی گفتی تمامی بادبادکهای ریتم دار به هوا رفتند و آنقدر دور شدند که گویی آسمان خالدار شده است بعد رفتنت بارانی شدم و گریستم و باز هم جامی می به یادت بر لبانم نقاشی کردم و گویی این جام شوکران بر من هم دیگر بی اثر است
هر قدم نام من است که از زیر گامهای تو بلند میشود حراس این را نداری که روزی دلم آهی کشدو تو را به نفرین ابدی زنجیر کند قدمهای پاییزی من رنگ غم است و تو بی رنگترین رنگ زندگی مشترک مرا در تنهایی شهر چشمانم به دست کودکی دادی و رفتی ندانستم کیست که اینچنین مرا امین است و راز درونم را به راحتی خوردن لیوان آبی بر ملا ساخته ام آری می توانم از تشابه چهره بفهمم این کودک همان کودکی من است کودکی که برای گوش چشمی پدرانه بارانی از جنس سیل داشت ولی امروز این استواری من در برابر تمام ناملایمات تو نمی دانم ستودنیست ! یا حماقت خواندن است ؟ به کجا رسیده ام که زیباترین جامه زندگیم را به رنگ غم تصویر می کنم زیباترین لحظه زندگیم را در غم انگیزترین فصل خلقت می بینم نمی دانم نمی دانم این هیچستان دستانم به سوی نیاز چه کسی روان شده است تو نیز مرا به دست فراموشی خواهی سپرد واین منم که بی تو نتوانم زیست و روزی هزاران بار در کنار تو بودن را تصویر ذهن خواهم ساخت بوسه های تو چه بی رحمانه سرد است گویی بر آتشفشان قلبم کوه یخ سرازیر شدست و این منم که در تمنای بقای آتشفشانم پس بیاو دستان مهربانت را به گرمای تنم عادت بده من و تو همانیم که از هم بودیم و برای هم می مردیم و این تمنای من و تو تصویر ناز و نیاز و سنبل دنیاست ای استوار ترین یاد برای لحظه های تاریک تنهاییم مرا دریاب و بدان که داستان چشمان تو را هزاران بار فهمیدم ولی افسوس که مرحم زخم بودنم مرا از یادت برد و این فراموشی تن من و تو بی هدفیم ولی این دل بی هدفی را نخواهد فهمید سالیانیست که با او به بحث نشسته ام و باران دیدم باران که نه طفلک سیل می بارد از غم تو من نخواهم دانست که چرا من بی تو تو بی من زیستن را نتوانم فهمید تو نخواهی دانست که چرا من بی تو تو بی من قانون بی قانونی شهر چشمانت را نتوانم فهیمد تو اگر مرا دریابی من اگر در تو ادغام شوم موجی از عشق به فریاد آید موج من و تو طوفانیست تا ته ادغام شدن پا به پای تو که خواهم آمد تو بگیر دستم را شروع من و تو شاید داستان پایان غم باشد و شاید شروع دوری ولی می دانم پیمان من و تو استقامت تا ابد است پس نه حراس از تندرهای وحشیانه دارم و نه دوری از تو من تو را سالیان درازیست که به پرستش گذاشتم پس می پرستمت و هر آنکس که دین تو را خواست خواهم از دم تیغ گذراند چرا که تو فقط خدای منی فصل تازه من و تو روزی خواهد ما شد ولی می دانم در پس روزهای ابری و بارانی به اوج نور و روشنایی خواهدرسید پس تو هم به انتظارم نشین که من بی تاب توام شنهای داغ ساحل قلبت باز هم قربانی خود را پس گرفت من همان قربانی سالیانی پیش بودم که باز آمدم ولی افسوس که دیگر کسی به انتظار اندام بی جانم نیست و دیگر فراموش شدم حتی برای اندکی از لحظات به دریا نظاره نکردند تا بفهمند منِ رفته باز آمدم و هزاران بار در تلاطم دریای طوفانی به یادت خدا را سپاس گفتم که در چشمان تو غرق شده ام و سپاس گفتم که بر روی اندام تو جان سپردم حرارتت زیباست سوزانی آفتابت باور نکردنیست طعم لبانت ستودنیست و تن بی جان من بی آرامگاه ترین عشق دنیاست من هزاران بار گریستم برای با تو بودن و غافل از آنکه من در تو مُرده بودم و تو را خواهان تر از همیشه پرستش می کردم نمی دانم این خدای دل چه تفاوتی با خدای روح من داشت که اینچنین بی قانونی در پرستش دارم روزی به نفرین چشمان بشریت خواهم سوخت من تو را بی تردید تر از هزاران بار حکم مرتدی پرستش می کنم آری تو میدانی دیوانه و مجنون و مهجورم پس حکم من هر آنچه باشد در تو خواهم ماند در اوج وجودت خواهم بود سکوت اتاق سردم عذابم می داد باز به یاد ایام بی تو بودن می افتادم و اشک میریختم اشک که نه یاقوتهای سرخ مرا به یافته ها رساند و صدای صخره ها هوشیارم ساخت صدای هر موج که بر دیواره صخره می خورد مرا به یاد هر سیلی می انداخت که با جفایت بر صورتم نقش می دادی صدای صخره ها زیبا بودند آری زیباتر از آنچه که فکرش را خواهی کرد زیبای زیبا حتی گویا تر از نجواهای مکارانه تو که در نیمه شبهای پنهان دلم در گوشم برایم طنین عشقی دروغین بود نمی دانم چه حسی چه نیرویی مرا از روی کاناپه کنار شومینه فرمان برخواستن داد بی اراده ایستادم و پاهایم با فرمانی که از من نبود به سمت پنجره رفت تو را دیدم که بر صخره ای ایستاده ای و موجها را مانند رهبری می رقصانی باز هم فهمیدم این آرامش صدای صخره ها به دست توست دو دستم را بر چشمانم کشیدم نه تو رویا نبودی اینبار خود تنهایت بودی که رهبری سنفونیک صخره ها را به دست داشتی دستانم را بر چهار چوب پنجره استوار کردم و به نقطه ای نگاه می کردم که تو بودی و موجهای استوار در برابر اندامت شانه هایم به لرزش افتاد ولی اینبار لرزش عاشقانه نبود اشکهایم طوفانی شدند و مرا لرزاندند و می دانم که باز هم تو هیچ حراسی از سلامت من نخواهی داشت عزیز دلم من نمی دونم که تو کی هستی و من رو از کجا میشناسی و شخصی به اسم حمید چه چیزی درمورد من به تو گفته که انقدر نسبت به هم جنست پر از نفرت و کینه شدی عزیزم من 4 سال با کسی به اسم حمید دوست بودم و قرار بود اتفاقاتی بینمون بیفته ولی حالا به جرات می تونم بگم که هیچ رابطه ای با هم نداریم و اگر حمید داستانی برات ساخته همش دروغه خوب و خوش در کنار هم بمونید و خوش باشید لطفاً اگر نظری می خوای بزاری برام بصورت خصوصی بزار و خوشحال میشم باهات صحبت کنم عزیزم این دلنوشته های من برای حمید نیست برای عشق سرخورده خودمه که توی وجودمه و هنوز لایقی براش پیدا نکردم و این حس تموم دخترها و پسرهایی که یه جورایی نارو خوردن و نامردی دیدن عزیزم توام مواظب خودت باش و همیشه بدون یه پسر و یا یه دختر انقدر ارزش نداره که هم جنس خودت رو بخوای بخاطرش خرد کنی دوست دارم مواظب خودت باش با حمید به اوج آرزوهات برسی ای کاش می دانستی که به صلیب کشیده شدن چه دردی دارد نمی دانم با اینکه درد را می فهمم ولی هر بار که می آیی و می گویی برای نجاتت آمده ام باز هم فریب می خورم ای کاش یکبار وقتی دستانم از شدت ضخامت طناب به خون می افتند را می بوسیدی شاید دلم خوش بود که دوستم داری ولی نمی دانم در نجاتت محبتی نمی بینم و ساده لوحانه تر از همیشه به نجاتی بزرگتر فکر می کنم و در پایان باز شدن تمام بندهای تنم تو را در آغوش می گیرم و به خوابی با اوج حرارت عشق فرو می روم آنگاه که بیدار می شوم باز بر پای همان صلیب تنها و تنها تر از قبل مانده ام و باز هم فریب خورده را به صلیب می کشند و من شاد و مست از اینکه باز هم تو می آیی نمی دانم حکم فریب خوردن چرا از خیانت سنگینتر است و من از این شاد و سرمستم که تو را در این روز نخواهم دید و با لبخندی از جنس لبهای تو بر روی صلیب به انتظار می مانم آری استراحت گاه من روزی بر مزار قلبت خواهد بود به پایان رسانده شد و مردم سیاه مغزی مثل تو نتونستن بفهمنش نمی دونم تو کی هستی و از کجا اومدی ولی فقط متاسفم برات حلقه دستانت بر اندامم چگونه زیبا ساخت رویای کودکانه ام را رویایی که در آن فقط من و تو بودیم و تنها مونس شبهای تارم همان دلنوشته هایم در رویای سیاه و سفید شبانه ام تنها چشمان و لبانت رنگین بودند همان چشمان و لبانی که روزی به سیب سرخی فریبم داد من سیب را از کف دادم و شاد و سرمست از اینکه تو را دارم غافل از آنکه طلسم تو در گرو سیب سرخ بود تا سیب را از کف دادم تو رفتی گویی هیچگاه در زندگیم نبودی گویی همه خیال باطلی بود که در رویا ساخته ام حال که سالیان زیادی نیست از آشنایی حسم به تو که باز هم به انتظار توام حرارت حلقه دستانت بر اندامم حسی از جنس نو شدن داشت نمی دانم شاید جویای داستانی تازه ای برای کشف سرزمین فتح شده قلبم افسوس که زود کشف شدم و من بیتاب قدمهایت زود تر از زود










| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |


